. .
ياس
صفحه نخست   ::   .... آرشيو  ::   تماس با من   
 
ولادت امام علی (ع)--------------------- توبه بعداز گناه

 

 سلام     ولادت امام علی (ع) رو به همه ی شیعیان تبربک عرض می نمایم 

 

 

برای فرج آقا امام زمان (عج) صلوات....... .

قال علی علیه السلام :

مراقب افکارت باش که .......... گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که .......... رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که .......... عادتت می شود

مراقب عادتت باش که  .......... شخصییتت می شود

مراقب شخصیتت باش که ........ سرنوشتت می شود.

                                            التماس دعا ...

بهترین آپ من در ٩ماهی که گذشت........................ .

  •  
      یعنی: به یقین و تحقیق که خدای تعالی عالم و دانا است، به کسانی که در توبه خود صادق هستند، و به آنان که در توبه کاذب هستند، توبه صادق آن بود که دانستی و صفتش را معلوم نمودی. و توبه کاذب آن است که به زبان می گویند؛ اَستَغفِرُ اللّه؛ و به دل خبر ندارد و از صمیم قلب نیست و اظهار ندامت و پشیمانی نمی کند و گریه و زاری نمی نماید؛ صاحب این چنین توبه، از سلک توبه کاران بیرون است، و خلاصی از جهنّم ندارد. توبه را مثل بهلول نبّاش باید کرد. روایت است که معاذ بن جبل که از بزرگان صحابه است، روزی گریه کنان داخل مجلس حضرت شد و سلام کرد. حضرت بعد از ردّ سلام، فرمودند که: سبب گریه تو چیست ای معاذ؟ معاذ گفت: یا رسول اللّه جوانی نوخطّ و خوش صورت، در در خانه ایستاده است و مانند زن بچه مرده، گریه و زاری می کند و اراده ادراک ملازمت شریف دارد و من از گریه او گریه می کنم. حضرت کس فرستاد و او را طلب کرد. جوان همچنان گریه کنان داخل مجلس شریف شد و به حضرت سلام کرد. حضرت بعد از جواب سلام، فرمودند که: چه چیز تو را می گریاند ای جوان؟ ای حضرت چون نگریم و حال آنکه من کاری کرده ام که اگر خدای تعالی مرا به آن مؤاخذه نماید، مرا داخل جهنّم کند و میدانم به یقین مرا به آن کردار بد، خواهد گرفت و از جهنّم خلاصی نخواهم داشت. حضرت فرمود که: آیا شرک به خدا آورده ای؟ جوان گفت: پناه می آورم به خدا از شرک به خدا آوردن. حضرت فرمودند که: پس مؤمنی را به ظلم کشته ای؟ گفت: نه. حضرت فرمودند که: پس دیگر هر چه کرده ای خدا تو را می آمرزد، هر چند گناه تو به قدر کوههای بلند باشد. جوان گفت: گناه من عظیم تر از کوههای بلند است. حضرت فرمودند که: خدا تو را می آمرزد هر چند گناهان تو به قد رهفت طبقه زمین و دریا باشد. جوان گفت: گناهان من عظیم تر از آن ا ست. حضرت فرمود: خدا می آمرزد گناهان تورا هر چند گناهان تو مثل آسمانها و ستاره ها باشد و مثل عرش و کرسی باشد. جوان گفت: گناه من از اینها عظیم تر است. حضرت غضب آلود شد و گفت: وای بر تو ای جوان، گناه تو بزرگتر است یا خداوند عالم؟ جوان سر پیش انداخت و گفت: خداوند از همه چیز عظیم تر است. حضرت فرمود که: پس گناه هر چند عظیم است که خداوند عالم از او عظیم تر است و امید عفو است. جوان گفت: نه یا حضرت، و ساکت شد. حضرت فرمود: وای بر تو ای جوان، خبر کن مرا به یک گناه از گناهان خود. جوان گفت: بلی خبر می کنم، بدان یا حضرت که من نبّاش قبورم و هفت سال است که کار من نبش قبور است و دزدیدن کفن موتی. تا آنکه دختری از انصار فوت شد و بعد از آنکه او را دفن کردند و اقوامش به خانه های خود رفتند و شب تاریک شد، بر سر قبر او رفتم و قبر او را شکافتم و میّت را از قبر بیرون آوردم و کفنها از او جدا کردم و او را برهنه بر لب قبر گذاشتم و رفتم، چند قدم که رفتم شیطان مرا وسوسه کرد که تو این دختر را خوب نگاه نکردی و او د رحسن و جمال مشهور بود، با ز گشتم و سفیدی بدن و ناف او را به من عرض کرد و کفل و سایر مواضع بدن او را به من جلوه نمود، تا مرا از راه برد و با او جماع کردم و به همانجا گذاشتم. پس ناگاه صدائی از او شنیدم که گفت: ای جوان وای بر تو و از سزا و جزا دهنده روز قیامت که در آن روز میان من و تو، به عدل حکم کنند، که مرا د رمیان گروه مرده ها برهنه گذاشتی و کفن از من سلب کردی و مرا جنب تا روز قیامت بر دادی. من گمان ندارم که از این عمل که تو کردی، هر گز بوی بهشت به مشام تو برسد، این است کار من یا حضرت؛ چه می فرمائی؟ حضرت فرمودند که: دور شو از من ای فاسق نا بکار که مبادا از آتش تو، ماها بسوزیم. چه نزدیکی تو، به جهنّم و به عذاب جهنّم؟ و این را حضرت چند مرتبه تکرار نمود تا آنکه آن جوان از نزد حضرت بر خاست و متوجّه مدینه شد و در مدینه توددّ می کرد تا روزی به بالای کوهی رفت و در آنجا به عبادت مشغول شد و پلاسی پوشید و دستها را به گردن چمبر کرد و به حضرت پروردگار مناجات می کرد و می گفت: خداوندا، من بنده عاصی تو ام، بهلول؛ ایستاده ام نزد تو، دستها به گردن غل کرده و تو خداوند عالمی و به همه چیزها دانائی و از من چنین خطائی صاد رشده است و از کرده خود پشیمانم و به خدمت پیغمبر تو رفته ام، مرا راند و از پیش خود دور کرد و مرا بیشتر ترسانید. و سؤال می کنم به حقّ نامهای بزرگ تو و به حقّ سلطنت و بزرگواری تو، که مرا ناامید نکنی، و از رحمت خود محروم بر نگردانی. تا چهل روز و شب در سر آن کوه، این چنین استغاثه و ناله می کرد و درندهها و وحش صحرا به گریه او گریه می کردند و در روز چهلم دستها را به جانب آسمانها بر داشت و گفت: خداوندا چه کردی د رحاجت من؟ اگر اجابت دعای من کرده ای و مرا آمرزیده ای، پس وحی فرست به پیغمبر خود تا مرا معلوم شود که اجابت کرده ای، و اگر اجابت نکرده ای و اراده عذاب من داری در روز قیامت، پس د ردنیا آتشی فرست و مرا بسوزان و کار مرا به آخرت مینداز. پس نوّاب عَلَی الاِطلاق و رحیم بالاستحقاق وحی فرستاد به پیغمبر و این آیه نازل شد:                                                                                                وَالَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَو ظَلَمُوا اَنفُسَهُم ذَکرُوا اللّهَ فَاستَغفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَمَن یَغفِرُ الذُّنُوبَ اِلاّ اللّهِ. (2) ، حضرت جبرئیل از نزد ملک جلیل، به پیغمبر نازل شد و گفت که: خداوند عالم دعا می رساند ومی گوید که: بنده من نزد تو می آید که شفیع او شوی، از پیش خود می رانی پس به کجا رود؟ و به جانب که قصد کند؟ و آمرزش گناه خود از که خواهد؟ این آیه که به حضرت نازل شد و این خطاب عتاب آمیز که از جانب عزّت به او رسید، از شهر بیرون رفت و از اصحاب می پرسید که:کیست از شما که دلالت کند مرا به جوان نبّاش توبه کار؟ معاذ گفت: یا رسول اللّه من خبر دارم که او در فلان موضع است. حضرت با اصحاب به آنجا رفت. نگاه کرد، دید که جوان ایستاده است در بالای دو سنگ و دستها را به دو سنگ غل کرده و از زحمت گرسنگی و بر هنگی، رنگش سیاه شده و از بسیاری گریه مژههایش چشمش ریخته و به مناجات مشغول است؛ و می گوید: خداوندا، خوب خلق کردی مرا و صورت مرا زیبا کردی، کاش می دانستم که در جهنّم خواهی سوخت مرا؟ یا در همسایگی خود جا خواهی داد مرا؟ خداوندا، احسان بسیار به من کردی، و نعمتهای عظیم به من دادی، کاش می دانستم که آخر من به کجا خواهد رسید؟ آیا بهشت روزی من خواهی کرد؟ یا به سوی جهنّم خواهی راند مرا؟ خداوندا، گناه من از آسمانها و عرش و کرسی تو بزرگتر است کاش می دانستم که خواهی آمرزید مرا د رروز قیامت یا رسوا خواهی کرد مرا. این چنین می گفت و می گریست و خاک بر سر می کرد و دور او را حیوانات درّنده احاطه کرده بودند و در بالا سر او، مرغان صف بسته و همه اینها به گریه او گریه و زاری می کردند.حضرت نزدیک او رفت و دستهای او را از گردن جدا کرد و به دست مبارک خود خاک و خاشاک از سر او پاک کرد و گفت: ای بهلول، بشارت باد تو را که تو آزاد کرده خدائی از آتش دوزخ؛ و تو را خداوند تعالی آمرزید و از تقصیر تو گذشت. بعد از آن به اصحاب خود گفت: توبه این چنین باید کرد و تدارک گناه را چنین باید کرد.
      نظر یادت نره گلم. . .   . 
       
  • فَلَیَعلَمَنَّ اللّهُ الَّذینَ صَدَقُوا ولَیَعلَمَنَّ الکاذِبین (1)           


پيام هاي دوستان() ۱٥ تیر ۱۳۸٧ - سامان | سامان لينک به نوشته