. .
ياس
صفحه نخست   ::   .... آرشيو  ::   تماس با من   
 
بیا که بى تو...ولادت با سعادت حضرت بقیة الله الاعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

ولادت با سعادت حضرت بقیة الله الاعظم(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

مبارک باد

 تاریخ ولادت : پانزدهم شعبان سال 255 هجری قمری

..:: سلام دوستان گلم ولادت اقا سالگرد وبلاگ منه ::..

 

 

بیا که بى تو...   

بیا که بى‏تو نه سحر را لطافتى است و نه صبح را صداقتى؛ که سحر به شبنم لطف تو بیدار مى‏شود و صبح به سلام تو از جا بر مى‏خیزد.

بیا که بى‏تو آینه‏ها، زنگار غربت گرفته‏اند و قطار آشنایى‏ها، فریاد غریبى مى‏کشد، هیچ کس حریم اطلسى‏ها را پاس نمى‏دارد و بر داغ لاله‏ها مرهم نمى‏گذارد. بیا که بى‏تو قنوت شاخه‏ها، اجابتى جز غروب تلخ خزان ندارد.

بیا که بى‏تو کدام دست مهر، سرشک غم از دیدگان یتیمان بر مى‏گیرد؟ و کجاست آغوش مهربانى که دل‏هاى زخمى را به ضیافت ابریشمى بخواند.

بیا که بى‏تو آسمان دلم اسیر تیرگى هاست و هرگز ستاره امید در برج اقبال، رحل خوش بختى نمى‏افکند.

اى آبِ آب، رودخانه‏ها عطش دیدار تو را دارند و در بستر انتظار به سوى دریاى ظهور تو شتابان‏اند.

قامتى به استوارى کوه، دلى به بى‏کرانگى دریا، طراوتى به لطافت سبزینه‏ها، سینه‏اى به فراخى آسمان‏ها و صمیمیتى به گرمى خورشید باید تا تو را خواند و کاروان دل‏ها را به منزلگاه امید کشاند. این همه را که اندکى بیش نیست، از دل شکسته‏ترین منتظران تاریخ دریغ مدار، که ظهور تو اجابت دعاى ماست.      ن. امامى پناه
 

 تشرف و شفای مریض لا علاج 

آقا سید محمد باقر اهل دامغان از شاگردان آیت الله میرزا مهدی اصفهانی غروی است .

ایشان مبتلا به مرض سل شده بودند از دکترها ناامید می شوند می روند خدمت آیت الله غروی ایشان با قاطعیت عجیبی به ایشان   می گوید :

 مگر تو سید نیستی ؟ چرا از اجدات رفع کسالت را نمی خواهی ؟ چرا به محضر حضرت بقیة الله اعظم ( علیه السلام ) نمی روی و از آن حضرت طلب حاجت نمی کنی مگر نمی دانی آنها اسماء حسنی پروردگارند مگر دردعای کمیل نخوانده ای که فرمود :

 یا مَن اِسمهُ دَواء وَ ذکَرهُ شِفاء

تو اگر مسلمان باشی باید شفاهت ار همین امروز از حضرت بقیه الله ارواحنا فداه بگیری .

 خلاصه آنقدر سخنان محرک و تهییج کنند به من گفت که من گریه ام گرفت وازجا بلند شدم مثل آنکه می خواهم به محضر حضرت بقیه الله ( علیه السلام) بروم لذا بدون آنکه متوجه باشم اشک می ریختم و باخود زمزمه می کردم و می گفتم با حجة بن الحسن ادرکنی وبه طرف صحن مقدس امام رضا ( علیه السلام ) می رفتم.

 وقتی به در صحن کهنه رسیدم آنجا را طوری دیگر دیدم صحن خلوت بود تنها جمعیتی که درصحن دیده می شد چند نفری بود که با هم می رفتند و در پیشاپیش آنها سیدی بود که من فهمیدم آن سید حضرت ولی عصر ( علیه السلام ) است.

 با خود گفتم که چون ممکن است آنها بروند و من به آنها نرسم خوب است که آقا را صدا بزنم واز ایشان شفای عرض خود را بگیرم همین که این خطور در دلم گذشت دیدم که آن حضرت برگشتند و نگاهی با گوشه چشمی به من کردند عرق سردی به بدنم نشست ناگهان صحن مقدس را به حال عادی یددم دیگر از آن چند نفر خبری نبود مردم به طوری عادی درصحن رفت و آمد می کردند من بهت زده شدم دراین حین متوجه شدم که چیزی از آثار کسالت سل درمن نیست .  1

 

 

تشرف کشاورز خدمت امام زمان( علیه السلام)

 

 

تشرف ابوالقاسم پاینده قمی : ایشان که به خاطر جنبه اقتصادی و آقائی که به زراعت ایشان رسیده بود 40 شب جمعه یا چهارشنبه نذر می کنند که به مسجد جمکران بروند در شب چهلم بعد از انجام اعمال مسجد خسته شد و جهت تهیه آب از آب انبار برای دم کردن چای به آب انبارمی روند که می گویند : نصف پله ها را رفتم وسط آن جا چراغ نفتی نصب کرده بودند یک دفعه متوجه شدم آقایی دارد بالا می آید سالم کردم با محبت جواب داد و از من احوالپرسی کرد مثل کسی که سالهاست با من رفیق وآشناست فرمود : مسجد آمدی گفتم : آری ، گفت : چند هفته است گفتم : هفته چهلم است . پرسید حاجتی داری گفتم : آری ، فرمود : برآورده شده ؟ گفتم : نه ، فرمود : از کدام راه می آیی ؟ عرض کردم : از جاده قدیم ( آسیاب بتون ) فرمود : بین باغ آقا و آسیاب دوسه پل است شما وقتی از پل اول که می روی شیخ محمد تقی باققی را می بینی که می آید در حالی که عبایش زیر بغل گذاشته و سنگها را از جاده به کنار می ریزد این برخورد را به او بگو سلام مرا به او برسان بگو از آنچه نزد تو داریم یک مقدار به تو بدهد وقت بازگشت من ازهمان راه که برمی گشتم در همان مکان شیخ محمد تقی بافقی را برخورد نمودم دیدم که عبا را زیر بغل گذاشته وخم می شد برسنگها را از جاده به کناری می ریخت چون که با او برخورد کردم وجریان را تعریف نمودم و گفتم : آقا تورا سلام رسانید . نشست و خیلی گریه کرد بعد گفت دیگر چه فرمود؟ گفتم : فرمود از آنچه که از ما نزد شماست مقداری به من بدهید کیسه ای درآورده و مقداری پول خرد که داخل کیسه بود کف دست ریخت و چند قرانی به من داد و گفتند دیگر آقا مطلبی نفرمود ؟ گفتم : نه ، گفت : خداوند به مشا خیر بزرگی بدهد وفت

 

k

المپیک اینجا کلیک کن  NBC Olympics        

 


پيام هاي دوستان() ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ - سامان | سامان لينک به نوشته