. .
ياس
صفحه نخست   ::   .... آرشيو  ::   تماس با من   
 
غروب عاشوراء. وداع جانسوزامام باسکینه.دخترک تشنه دنبال امام

غروب عاشوراء.....

 


پس از آنکه حضرت عبّاس (علیه السّلام) به شهادت رسید امام حسین (علیه السّلام) غریب و بی یاورشد ودیگر هیچکس را نیافت که اورا یاری کند صدای گریه وشیون بانوان حرم و کودکان را می شنید دراین هنگام فریاد زد:
آیا کسی هست تا ازحرم رسول خدا(صلی الله علیه وآله) حمایت ودفاع کند؟ آیا فریاد رسی هست تابه امید ثواب الهی به فریاد ما برسد؟

 

 

وداع جانسوزامام باسکینه 
دراین هنگام سکینه نزدپدرآمد و صدا زد: ای بابا آیا تسلیم مرگ شده ای بعد ازتو به چه کسی پناه ببرم.
امام حسین(علیه السّلام) به او فرمود: ای نورچشم من چگونه کسی که یارو یاور ندارد تسلیم مرگ نشود ولی بدان که رحمت ویاری خدا دردنیا وآخرت ازشما جدا نگردد. دخترم برقضای الهی صبرکن وشکایت نکن دنیا محل گذراست ولی آخرت خانه همیشگی است.
سکینه گفت: مارا به حرم جدمان مدینه بازگردان.
امام فرمود: اگرپرنده قطا را رها می کردند درجایگاه خودآرام میگرفت واستراحت می کرد. (این مثل را در جائی بکار می برند که کسی مجبور بر انجام امری شود که آنرا مکروه می دارد.)
سکینه گریه کردامام حسین(علیه السّلام) اورابه سینه اش چسباند واشک چشمهای اورا پاک کردوفرمود: ای سکینه جانم بدان که بعد ازفرارسیدن مرگ من گریه تو بسیارخواهد شد دل مرا با افسوس، به سرشک خود مسوزان تاجان دربدن دارم. پس وقتی که کشته شدم توبرهرکس نزدیکتر به بدن من می باشی که کنار آن بیائی وگریه کنی ای برگزیده بانوان.

 

دخترک تشنه دنبال امام 
هلال بن نافع می گوید : درمیان دوصف لشگر (دشمن) ایستاده بودم دیدم کودکی ازحرم امام حسین (علیه السّلام) بیرون آمدامام به سوی میدان می آمد کودک باگامهای لرزان دوان دوان خودرابه امام رسانید دامن آن حضرت راگرفت وگفت: ای پدر به من بنگروببین من تشنه ام .
این تقاضای جگرسوز ازآن کودک شیرین زبان مانند نمکی بود که برزخمهای قلب امام پاشیده شد، به طوری که اشک ازدیدگان حسین (علیه السّلام) جاری گشت فرمود: دخترم (می دانم تشنه ای ) خداوند تو را سیراب کند که اووکیل وپناهگاه من است.
هلال گفت: پرسیدم این دختر چه کسی بود؟ وباامام حسین(علیه السّلام) چه نسبتی داشت؟
گفتند : اورقیه دختر سه ساله امام حسین(علیه السّلام) بود.

وداع زینب (سلام الله علیها)
 
امام حسین(علیه السلام) بانوان را دلداری داد وامربه صبر نمود و فرمود:
خداوند شماراازدست دشمنان نجات دهد وعاقبت امرشمارا نیکوگرداند، ودشمنان شمارابه انواع عذاب مبتلا خواهد کردودرعوض این مصائبی که به شمارسیده خداوند چندین برابر ازمواهب خود رابه شما عنایت می فرماید به زبان چیزی نگوئید که موجب کاهش مقام ارجمند شماگردد...

 

زینب گریه می کرد امام به او فرمود: آرام باش ای دختر مرتضی وقت گریه طولانی است. همین که خواست به عزم میدان ازخیمه بیرون آید زینب (سلام الله علیها) دامن امام راگرفت وصدا زد:
برادرم آهسته باش، توقف کن تا تو را سیر ببینم وبا تو وداع کنم، آن وداع جدا کننده ای که بعدازآن دیگر ملاقاتی با تونخواهد بود.
برادرم آهسته برو وقبل ازمرگ، اندکی با ما باش تا با دیدار تودرون سوزان، وسوزقلب پریشان وبی قرارم خنک گردد.
حضرت زینب (سلام الله علیها) ازبرادردل نمی کند به دست و پای برادرافتاد و بوسید سایربانوان حرم آن حضرت را محاصره کرده ودست و پای او را می بوسیدند وگریه می کردند،امام آنها را آرام کرده وبه خیمه برگردانید، سپس خواهرش را به تنهائی طلبید واورا دلداری داد.
سرانجام امام حسین(علیه السّلام) دستش را بر سینه خواهرش زینب کشید، زینب آرام گرفت ودیگر بی قراری نکرد.
امام به اوفرمودند: افرادی که صبر می کنند پاداش بسیار درپیشگاه خدا دارند، صبر کن تا به پاداشهای الهی برسی...
آنگاه زینب (س) خشنود شد واظهار سرور کرد وعرض نمود:
ای پسر مادرم خاطرت شاد و چشمت روشن باد، چرا که مرا آنگونه که دوست داری و خوشنود هستی، خواهی یافت.
زبان حال زینب (س) دراین وقت این بود :
بر چیزی که تلخ تر از تلخی گیاه صبر است ، صبر می کنم و به زودی چنان صبر می کنم که نیروی صبر از قدرت صبر من درمانده گردد. آری به گونه ای صبر می کنم که صبر از من خسته شود.

 

حادثه جگرسوز هنگام وداع 
هنگامی که امام حسین (علیه السّلام) مشغول وداع بود وسکینه وسایر بانوان حرم را دلداری داده وامر به صبر می نمود عمرسعد خطاب به سپاه خود فریاد زد وای بر شما تا حسین (علیه السّلام) مشغول وداع است از هر سو به او حمله کنید سوگند به خدا اگر اواز وداع فارغ شود جانب راست وچپ شما را با حملات خود درهم می نوردد. سپاه به امام حمله کردند وآن حضرت را در کنار خیمه هدف تیرهای خود قرار دادند، بطوری که تیرها بین طنابهای خیمه ها می افتاد وبعضی از تیرها به بانوان اصابت کرده و لباس آنها را درید وسوراخ نمود. بانوان وحشت زده داخل خیمه شدند وبه امام نگاه می کردند ببینند چه می کند؟ که دیدند مانند شیر خشمگین به دشمن حمله کرد وهرکه نزدیک شد او را به خاک هلاکت انداخت. ازهرسو به سوی او تیری آمد وآن حضرت سینه وگلویش را سپر تیرهای دشمن قرار داده بود ، سپس به مرکز خود بازگشت ومکرر می گفت: لَا حَولَ ولَاقُوَّهَ اِلَّا بِالَّلهِ.

 

 

 

سلام التماس دعا.................سامان ۱۶۰۰۰

نظرشما... .

 


پيام هاي دوستان() ۳٠ دی ۱۳۸٦ - سامان | سامان لينک به نوشته