رحلت پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی(ع) بیست و هشتم صفر

  بسم الله الرحمن الرحیم  

 

تاریخ : بیست و هشتم صفر سال 11 هجری قمری
بیست و هشتم صفر سال 50 هجری قمری

هم اکنون سال 11هجری است، سکوت مرگباری مدینة النَّبی رافرا گرفته ووجودملکوتی پیامبراکرم(صلی الله علیه وآله) در بستر بیماری آرمیده است.

رحمتٌ لِلعالَمینی که 23سال برای هدایت وارشاد مردم متحمل رنجها و مشقتهای فراوان گشته و بعدازماجرای حجة الوداع که به فرمان خداوند ولایت مولاامیرالؤمنین علی(علیه السلام) را اعلان ورسالت خودرابه اتمام رسانده بودولی بازهم آثاراندوه وملال برچهره مبارکش نمایان بود.
آری،اوبخوبی خطرمنافقان وآفتهای این نهال نوپارامی دید،همان کسانی که لحظهای هم به رسالت پیامبرایماننیاوردند،همان کسانی که بغض حیدر(علیهالسلام) رادردل داشتندهمان کسانی که بارهاوبارهاسبب آزارپیامبرشدند.
پیامبردربستربیماری آرمیده است، باوجود بیماری خودگاه وبیگاه به مسجدمیآمدوبامردم نمازمی گذارد. دریکی ازروزهاکه حضرت علی(علیه السلام) وفضل بن عباس زیربغلهای مبارک پیامرراگرفته بودند تا به مسجد ببرند درحالیکه پاهای مبارکشان برروی زمین کشیده می شدبه مسجد آمدندوبالای منبررفته وفرمودند:ای گروه اصحاب چگونه پیغمبری بودم برای شما؟

آیاخودبه نفس نفیس جهادنکردمدرمیان شما؟ آیادندان پیشین مرا نشکستند؟آیا جبین مراخاک آلودنکردند؟آیاخون برروی من جاری نکردند تاآنکه ریشمن رنگین شد؟ ...
صحابه گفتند:بلی یارسول خدا به تحقیق که صبرکننده بودی برای رضای خداونهی کننده بودی برای خدا.
پیامبرفرمود:حق تعالی حکم کرده است وسوگند یادنموده است که نگذرداز هیچ ظالم وستمکاری. پس سوگندمیدهم شمارابه خداکه هرکس ازجانب من به اوظلمی شده بگویدوقصاص کندکه قصاص دردنیانزدمن محبوبتراست ازقصاص عقبی ودرحضورگروه ملائکه وانبیاء.

همه گریستند،شدت اندوه به حدی است که احدی دم نمی زند.ناگهان مردی ازانتهای مجلس برخواست اوکسی جزسوادة بن قیس نبود.
گفت:ای رسول خدا، پدرومادرم به فدایت. هنگامی که ازطائف می آمدی من به استقبال توآمدم. درحالیکه برناقه خشمگین خودسواربودی،چوب دست خودرابالا بردی تابرمرکب خودبزنی ولی برشکم من فرودآمد.
دراین هنگام پیامبردستورداد: بلال برودهمان چوب دست رابیاورد. لحظاتی بعدچوب دست پیامبردردستان قیس بودوپیامبرآماده برای قصاص.نفسهادرسینه حبس شده،همه مات ومبهوت قیس رامی نگرند،خدایااومی خواهدچه کند؟ناگهان آن مردسینه وشکم پیامبررابوسیدوگفت:ای خدامن به سینه پیامبربرای ایمنیازآتش دوزخ پناه می برم.

دراین هنگام پیامبرفرمود:خداوندا!توعفوکن سوادة بن قیس راهمچنانکه اوازپیامبرتوگذشت.آری،بدینسان پیامبربه همه درس بزرگی راآموخت وبه سختی وکشان کشان به منزل بازگشت. اضطراب ودلهره سراسرمدینه رافراگرفته بود.یاران پیامبربادیدگانی اشکبارودلهایی آکنده از اندوه درخانه پیامبرگردآمده بودند،گزارشهایی که ازداخل خانه به بیرون می رسیدازوخامت حال آن حضرت حکایت می کرد.گروهی ازیاران وعلاقمندان به حضرت ختمی مرتبت،درصددزیارت آن ماه دل آرابرآمدنداماوخامت حال حضرت اجازه دیداررامیسرنمی کرد.درتمام روزهائی که پیامبردر بستر بیماری بودفاطمه(سلام الله علیها)درکنارپیامبرنشسته ولحظه ای ازایشان دورنمی شد.
ناگهان پیامبربه دخترجگرگوشه خوداشاره کردکه جلوبیایدتابااوصحبت کند. فاطمه(سلام الله علیها) قدری خم شدوسررانزدیک بردوآنگاه پیامبربااوبه طورآهسته سخن گفت:وقتی که سخن پیامبربه پایان رسید،زهرا(سلام الله علیها)سخت گریست وسیلاب اشک ازدیدگان اوجاری گشت. پس ازلحظاتی پیامبرباردیگربه زهرااشاره کردوآهسته بااوسخن گفت،این بارزهرا(سلام الله علیها)باچهره ای بازوقیافه ای خندان ولبانی متبسّم سربرداشت.
این حالت حضرت زهرا(سلام الله علیها)تعجب وشگفت حاضران رابرانگیخت. ازایشان علت راجویا شدند اما حضرت فرمود:تاپیامبرزنده اندرازایشان رافاش نمی کنم.
اما پس ازدرگذشت پیامبرحضرت زهرا(سلام الله علیها) آنراز را فاش نمودکه پیامبربه رحمت خدامی رودواولین کسی که به اوملحق می شوددخترش فاطمه است.

لحظات آخرین به سرعت سپری می شد،پیامبرچشمان مبارک راگاهی می بست وگاهی به سختی بازمی کردوبعدازمدت کوتاهی دوباره پلکهای مبارک رابرروی چشمان خودمی کشید.عرق سردی برجبین مبارک پیامبرنشسته است،پیامبرچشمان مبارک رابه سختی بازنمود،فرمود:حبیب دل مرابیاورید،چندین باراین کلام ازدولب رنجوروخشکیده پیامبرخارج شدوهربار که کسی را می آوردند حضرت روی برمی گرداند، پس حبیب دل پیامبرکیست؟  دراین هنگام حضرت زهرا(سلام الله علیها) فرمود:یقینا علی (علیه السلام)رامی خواهد .1
پیامبربه محض دیدن روی امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) خندان شدوفرمود:ای علی(علیه السلام) نزدیک من بیا.دست اوراگرفت ونزدیک بالین خودنشاندوازهوش رفت.دراین حال امام حسن(علیه السلام) وامام حسین(علیه السلام) واردشدند،هنگامی که حال پیامبر رابدینسان دیدندفریاد واجَدَّاه، وامحمَّداه! سردادندوخودرابه سینه آن حضرت افکندند.
امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) خواست آن دوراازروی سینه پیامبربلندکندکه دراین حین پیامبربه هوش آمده وفرمود:علی جان،بگذارکه من این دوگلم رابیشترببویم وآنهانیزبامن وداع کنند،زیرابعدازمن به این دوظلم بسیاررواخواهندداشت وبه تیغ وزهرستم کشته خواهندشد،پیامبرباگفتن این سخن ازهوش رفت،پس ازمدتی که دوباره به هوش آمدچشمان خسته اش رابازنمودوبه مهاجرین وانصارکه گرد بسترآن شمع راستین بشریت حلقه زده بودند،نگریست،سپس فرمود:برای من قلم وکاغذی(کنف گوسفند) بیاورید، می خواهم برای شمانامه ای بنویسم که هیچگاه گمراه نشوید،یکی ازصحابه برخواست تاامرپیامبررااطاعت کندکه ناگهانصدای شیطان ازگلوی عمرخارج شد،صبرکن،صبرکن.

- چه می گوئی ای عمر:لازم نیست کاغذوقلم بیاوری این مردهزیان می گوید،ماراکتاب خدابس است.
-چه می گوئی ای عمر؟!اورسول خداست هیچگاه هزیان نگفته ونمی گویداوازهرگونه خطا منزه ومبرَّی است.
-همین که گفتم،کتاب خدابرای مابس است.
بعدازاین واقعه بین صحابه درگیری لفظی رخ داد.عدّه ای حرف عمرراتکرارکرده وعده ای نیزمی گفتندقول،قول رسول الله(صلی الله علیه وآله)است.

آری، دیوسیرتان بخوبی دریافته بودندکه پیامبر چه چیزیرامی خواهدبنویسد،اومی خواهدولایت وسرپرستی امت راکه بارهابارهااعلام داشته بودوبارزترین نمونه آن غدیربودراباخط خودبنویسد، اماافسوس وصدافسوس که نگذاشتند.بعدازبگومگوبین اصحاب یکی ازصحابه گفت:یارسول الله می خواهیداکنون قلم وکاغذرابیاورم؟ پیامبردراین حین فرمود:نه،بعدازاینکه این سخنان راازشماشنیدم نیازی به آن ندارم ولی شمارا وصیت می کنم که بااهل بیت من به نیکی رفتارکنید.2
دراین هنگام حالت احتضاردروجودمقدس پیامبر نمایان گشت ودرحالیکه سرمبارکشان درآغوش حضرت علی(علیه السلام) بود،فرشته قابض ارواح ظاهرگشت وپس از عرض سلاموباکسب اجازه ازرسول گرامی اسلام،روح ایشان راباخودبه ملکوت اعلی برد،پیامبرآرام آرام چشمان مبارک خودرابرروی هم گذاشتندوباقلبی اندوهگین ازنافرمانی امتونگران ازآینده اهل بیتش ازاین دیارفانی رخت بربست وبه جوارحق تعالی شتافت.

برای فرج آقا امام زمان (عج) صلوات....... .     
----------------------------------------------------

(1)منتهی الامال ،ج1ص198
(2)منتهی الامال،ج1،ص
202

------------------------------

 نظر یادت نره   >>>>>>

/ 43 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
fi,ki

سلام ممنون که سر زدی جاب سوالمو ندادی یه چیز دیگه ن که بهونه رو نمی بینم که بخوام بهش سلامتو برسونم

زینب

آپم! منتظر حضور سبزت!

سامان

سلام خوبی عیدت مبارک ....[شوخی][شوخی][شوخی][گل]

سما

سرخوش آن عیدی که آن بانی نور از کنار کعبه بنماید ظهور عید مبارک [گل]

گربه نره

سلام سلام صدتا سلام به رفیق جون خودم آق سامان ....بابا عیدتون مبارک [گل]بخدا جز شرمندگی چیزی ندارم بگم [خجالت]آخه بد جور گرفتارم باورکن [سوال]راستی امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و کامیابی داشته باشی ........نوروز 87 مبارک [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]اینم عیدی من به شما

مرضیه

سلام خوبین؟ خوشحال میشم در کلبه من حضور پیدا کنین. موفق باشین[گل]

گربه نره

سلام خدمت دوس جونای ملوس پلوس خودم................پیشی شما نویسنده شده.....اومده داستان زندگییه خودشو واستون آپ کرده ..........به عنوان داستان زندگی پیشی قسمت 1.......خوب دیگه چرا میخونی ..........زود بیا دیگه.............ای بابا .............اعصاب پیشی رو خورد نکن زود بیا............اه .....داره نگاه میکنه............میووووووووووووووو میوووووووووووو ..........................دارم گریه میکنم.......اومدی هااااااااااااا...........منتظرم......................اگه دل و جیگر داری تا آخرشو نخون............مگه دست خودته..........باید تا آخرشو بخونی ............میووووووووووووو[زبان] ای بابا چرا یه آپ جدید نمیزنی ........[سوال]

حسنا

سلام وبت حرف نداره به منم سر بزن

حسنا

سلام وبت حرف نداره به منم سر بزن

...

http://golzargoleyas.blogfa.com/[گل]